تبليغاتX
دست نوشته های یه فرشته کوچولوی زمینی

به نام خدا

دوستان من سلام

یه مدت نبودم و عکس تو وبلاگم نذاشتم اما می خوام جبران کنم موضوع این  پستم کشتی کج بانوانه

می گم اینا واقعا عجب جونی دارنا. من اگه بودم تو همون ضربه اولی بدرود حیات می گفتم چه برسه که حالا بخوام ادامه بازی بدم.

اگه کیفیت عکسا پاینه بخاطر اینه که خودم عکسارو از رو فیلم گرفتم و چون در حال حرکت بودن یکم یه جورین.

خوب من بین همه از بکی خوشم میاد شما چی؟؟؟

 

 

 

 

 

یا حق  

 


یه مهربون . | دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 |
 

به نام خدا

دوستان من سلام

اول به مژی جون تسلیت بگم بابت از دست دادن مادربزرگ عزیزشونمژی مارو هم تو غمات شریک بدون

و این پست رو برای حانیه عزیز می زارم برای از دشت دادن مادر عزیزو بزرگوارش. ۲سال پیش همین حدودا بود که شنیدیم مادرشون فوت کرده.خدا بیامرزد

اي واي مادرم از استاد شهريار...در قالب شعر نو

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
مادر بخاك رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
آنجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم
یا حق

یه مهربون . | چهارشنبه نهم اسفند 1385 |
 

به نام خدا

دوستان من سلام

بیشتر از ۲ماه پیش رفته بودم مدرسه.بد نشسته بودم.یکی از بچه ها اومد پیش خانم برهانی(فاطمه جون) بعد داشت حرف می زد منم اصلآ واسم مهم نبود داشتم یه چندتا سایت مدرسه هارو می دیدیم و با خانم رضی(مریم جون) صحبت می کردم که فقط شنیدم می گه:"آره طاهره(البته فامیلیمو گفت) رتبه 4 شد.می دونم کیه"

تازه فهمیدم که دارن درمورد من حرف می زنن بدون اینکه منو بشناسن.دختره پیشم واستاده بود خالی هم می بست.

ماجرای چهارم شدن اینکه من تو مسابقه المپیاد برنامه نویسی(مسابقه علمی عملی) تو استان گیلان در بین پسرا و دخترا 4 و در بین دخترا 2 شدم.اگه نمره کتبیم بالا بود 100% در کل دوم می شدم.البته بگم پسرا هم یکم سوسول بازی در آوردن سر امتحان عملی.آخه گفتن برنامه ها هرچی ساده تر باشند نمرش بیشتره اما چندتا از پسرا رفتن قشنگ Menu و راست کلیک گذاشتن و کلی تزئین کردن .اینجوری بیشتر شد نمرشون.پسرن دیگه چی بگیم بهشون.

از شانس بد ,کتبی برنامه نویسی نبود .درسای:مبانی رایانه,مبانی برنامه نویسی, ریاضی تخصصی, پاسکال1و2, شبکه,ویژوال,سخت افزار و سیستم عامل بود.منم کمتر از یک ماه فقط  تست زدم اونم هر وقت که میلم می کشید یا اگه حوصله داشتم یا اگه وقت داشتم یا اگه خسته نبودم کتاب تست رو بر می داشتم و می زدم. زیادم امید به قبولی نداشتم.خانم رضی که دبیر تست من بود فقط 2زنگ باهام کار کرد تست.(خداییش هرچی می گفت تازه بود برام مثلا ساده کردن مدار با استفاده از ساده کردن x,y,w,z بدون تفریق کردن یا....)اگه واقعا برام هر 1ماه بطور کامل می اومد و درست وقتشو می ذاشت حتما اول بودم.

برای امتحان از هر رشته در هر مدرسه 1نفر باید انتخاب می شد ما در کل 5نفر بودیم (کامپیوتر. الکترونیک.شیمی.حسابداری.مدیریت) که27بهمن امتحان دادیم.خانم خمامیم (مصی جون)مارو برد.چون دبیر خودم بود پارتی بازی کرد گفت:عزیزم تو جلو بشین.با بچه ها قرار گذاشتیم اگه خوب دادیم بریم پارک روبرو بازی کنیم اگه نه که همه مثل کشتی شکست خورده برگردیم.طبق معمول وقتی پرسش نامه رو دادن من سرمو آوردم پایین وقتی نوشتم ورقه رو بستم و دادم.وقتی اومدم پایین به 3نفر برخوردم ازشون پرسیدم اونا حسابداری بودن که گفتن خوب دادن.اما پارک بازی نکردیم

مدیریت که امتحان نداد چون رشته دخترانه و در استان گیلان فقط مدرسه ما داشت و رشته الکترونیکم تو استان گیلان فقط مدرسه ما داشت البته امتحان دادند چون پسرا هم شرکت داشتند و حسابداریم امتحان داد که می گفت قبول می شم.منم که هیچ نظری ندادم می گفتم نمی دونم . من فکر می کردم از بین ما 5نفر من فقط قبول نمی شم  وقتی جواب اومد معلوم شد که من فقط از بینشون قبول شدم. رشته کامپیوتر حدود 150شرکت کننده داشت که بر اساس نمره 17نفر قبول شدن که من هشتم شدم.سر امتحان 3نفر پیش هم نشسته بودیم که هرسه نفر قبول شدیم

یکی دوم,منم هشتم و بقل دستیم سوم شد.منو بگو چرا ازشون تقلب نکردم. بجاش سر عملی من امتیازم 45 شد اونا 14 شدن. اگه سوال اول که درباره فرم بود اونو حل می کردم حتما اول می شدم. دقیقا یک روز قبل امتحان یه سوال همون شکلی رو از خانم خمامی پرسیدم گفت:عزیزم اینجوری سوال نمی یاد برو گرافیک بخون.منم گرافیک خوندم اصلا سوال از گرافیک نیومد.

خوب این امتحان واسم تجربه بود.یه تجربه بزرگ. باعث شد با خیلی چیزا آشنا بشم.

امیدوارم شما موفق باشید

 

                 

یا حق


یه مهربون . | پنجشنبه سوم اسفند 1385 |