تبليغاتX
دست نوشته های یه فرشته کوچولوی زمینی

به نام خدا

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه میآورند

به مادرم که در آینه زندگی میکرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز میانباشت

سلامی ، دوباره خواهم داد

میآیم ، میآیم ، میآیم

با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک

با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار

میآیم ، میآیم ، میآیم

و آستانه پر از عشق میشود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانهء پر عشق ایستاده

 سلامی دوباره خواهم داد

                                             "فروغ فرخزاد"......................................

 

و به همه شما دوستان خوبم سلام گرم عرضه می کنم

اول بگم: دوستان خوبم به وبلاگ دوست خوبم سبزه سر بزنین

دیگه راحت شدم.دیگه امتحانی نمونده امروز هم من هم زهرا آخرین امتحان دانشگامونو دادیم (زهرا جون خسته نباشی)من که خداییش خیلی خسته شدم از اردیبهشت همینجوری داشتم امتحان می دادم.

امیدوارم همه کنکوریا قبول بشن.راستی من کنکور سراسری انسانیو دادم به نظرم سوالا خوب بود اما وقتش کم بود البته من بدون پرسشنامه،پاسخنامه رو پر کردم

یا حق


یه مهربون . | پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 |
 

به نام خدا

 

دوستان من سلام

چند وقت پیش بی حوصله رفتم توی کتاب خونه دنبال یه کتاب گشتم که واسه چند لحظه وقتمو بگذرونه و یکم یه چی بخونم مثلا علمم زیاد بشه که اتفاقی به کتاب فروغ برخوردم تصمیم گرفتم یه مدت موضوع وبلاگمو به شعرای فروغ اختصاص بدم

من شعر رو تا امسال دوست نداشتم مگر شعرای خواصی رو و از خیلی از شاعرا خوشم نمی اومد چون ازشون هیچی نمی دونستم.تو رشتمم جز سال دوم دیگه ادبیاتی نخوندم و هیچ علاقه ای هم بهش نداشتم.تا اینکه یکدفعه رفتم پیش انسانی.تو رشته ای رفتم که 3یا 4 تا ادبیات داشت منم که قواعد و اصول شعر 0 تازه فهمیدم چی کردم.اما بعد از این که کتاب قافیه و عروض1 رو خوندم دیدم که نه اونجوری که فکر می کنم ادبیات بد نیست خیلی هم شیرینه.از مولانا و سعدی خوشم اومد و از خیلیای دیگه.رفتنم به پیش، احساس می کنم تو علمم خیلی تاثر کرد نه حالا تو ادبیات تو خیلی چیزای دیگه.

 

اندوه پرست:

 

کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم...

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگها آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ...چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند...شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم

یا حق


یه مهربون . | شنبه دوم تیر 1386 |