تبليغاتX
دست نوشته های یه فرشته کوچولوی زمینی

به نام خدا

سلام به همه دوستای گلم

دنبال مطلب می گشتم که وبلاگمو به روز کنم یهو یاد شعری افتادم.خیلی دوست دارم این شعر و

بچه ها دعاهاتون قبول باشهمنم یاد بیارین

 

 

   شب از شبهای پر امید می آمد

 

             شب پر راز

 

                         شب پرواز

 

                                    به کیش عاشقان آن شب

 

                                                          شب معراج کردن بود

 

                                                         شب از بیداد آدمها

 

                                 سراسر مهر و رحمت بود

 

                              عطوفت بود

 

      نوایی از نوای عشق و ایمان بود

 

          علی بود و خدایش بود

 

                   علی بود و صنای عاشقی در کوچه های مرده کوفه

 

                              علی آن شب پذیرای محمد بود

 

                                        محمد نغمه های عشق را سر داد

 

                                                      علی جانم!علی...

 

                                                                امشب شب قدر است

 

                                                      به پا خیز و دعایی کن

 

                                         به حال و روز خود امشب

 

                          علی آهسته دستانش به سوی آسمانها رفت

 

                 خدایا!بار الها!

 

           علی بستان از این قومو بدینان بدتر از او ده

 

      همینان از علی بستان و او را بهتر از اینان ده

 

             عجب آن شب علی در گفتن:فضت و رب الکعبه ای شیرین

 

                تب و تاب پریدن داشت

 

                           سر شور آفریدن داشت

 

                تب و تاب پریدن داشت

 

                              سر عشق آفریدن داشت

 --------------------------------------------------------------------------------محمد رضا گلی

التماس دعا

یا حق

 


یه مهربون . | دوشنبه نهم مهر 1386 |
 

به نام خدا

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر میکردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه میآورند

به مادرم که در آینه زندگی میکرد

و شکل پیری من بود

و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را

از تخمه های سبز میانباشت

سلامی ، دوباره خواهم داد

میآیم ، میآیم ، میآیم

با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک

با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار

میآیم ، میآیم ، میآیم

و آستانه پر از عشق میشود

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند

و دختری که هنوز آنجا ،

در آستانهء پر عشق ایستاده

 سلامی دوباره خواهم داد

                                             "فروغ فرخزاد"......................................

 

و به همه شما دوستان خوبم سلام گرم عرضه می کنم

اول بگم: دوستان خوبم به وبلاگ دوست خوبم سبزه سر بزنین

دیگه راحت شدم.دیگه امتحانی نمونده امروز هم من هم زهرا آخرین امتحان دانشگامونو دادیم (زهرا جون خسته نباشی)من که خداییش خیلی خسته شدم از اردیبهشت همینجوری داشتم امتحان می دادم.

امیدوارم همه کنکوریا قبول بشن.راستی من کنکور سراسری انسانیو دادم به نظرم سوالا خوب بود اما وقتش کم بود البته من بدون پرسشنامه،پاسخنامه رو پر کردم

یا حق


یه مهربون . | پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 |
 

به نام خدا

دوستان من سلام

اول به مژی جون تسلیت بگم بابت از دست دادن مادربزرگ عزیزشونمژی مارو هم تو غمات شریک بدون

و این پست رو برای حانیه عزیز می زارم برای از دشت دادن مادر عزیزو بزرگوارش. ۲سال پیش همین حدودا بود که شنیدیم مادرشون فوت کرده.خدا بیامرزد

اي واي مادرم از استاد شهريار...در قالب شعر نو

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه باشكهاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
مادر بخاك رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
آنجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم
یا حق

یه مهربون . | چهارشنبه نهم اسفند 1385 |
 

به نام خدا

دوستان من سلام

امیدوارم دعاها و عذا داریاتون مورد قبول حق باشهممنونم که به فکر منم بودید

فعل مجهول

 ((بچه ها صبحتان به خير.سلام! ...درس امروز فعل مجهول است
فعل مجهول چيست؟ ميدانيد؟...... نسبت فعل ما به مفعول است ....))
در نهانم زبان چو آويزی.... در تهيگاه زنگ مي لغزید......صوت ناسازم آنچنان که مگر....... شیشه بر روی سنگ می لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم..... حق گفتار را ادا کردم!
................تاز اعجاز خود شوم آگاه...... ژاله را زان میان صدا کردم:
((ژاله از درس من چه فهمیدی؟))...... پاسخ من سکوت بود و سکوت.....
.............((د جوابم بده ! کجا بودی؟ ..........رفته بودی به عالم حپروت؟....))
خنده دختران و غرش من............. ریخت بر فرق ژاله چو باران
لیک او بود غرق حیرت خویش........ غافل از اوستاد و از یاران
خشمگین. انتقامجو . گفتم:.....((بچه ها .گوش ژاله سنگین است!))
دختری طعنه زد که(( نه .خانم.......
درس . در گوش ژاله ((یاسین)) است!))
باز هم خنده ها و همهمه ها ........تند و پی گیر می رسید به گوش
زیر آتشفشان دیده من ......ژاله آرام بود و سرد و خموش
.....................رفته تا عمق چشم حیرانم... آن دو میخ نگاه خیره او
موج زن . در دو چشم بی گنهش... رازی از روزگار تیره او
.....................آنچه در آن نگاه می خواندم..... قصه غصه بود و حرمان بود
ناله یی کرد و در سخن آمد ......با صدایی که سخت لرزان بود:
((فعل مجهول فعل آن پدری ست...............
که دلم را ز درد پر خون کرد
.............خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
.........................................مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح .....خواهر شیر خوار من نالید
.....................سوخت در تاب تب برادر من.... تا سحر در کنار من نالید
................................در غم آن دو تن . دو دیده من..... این یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم.... که کجا رفت و حال او چون بود......))
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
...............هق هق گریه بود و ناله او
شسته می شد به قطره های سرشگ... چهره همچو برگ لاله او
ناله من به ناله اش آمیخت که
((غلط آن چه من گفتم.
درس امروز . قصه غم تو است-.............تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟
فعل مجول فعل آن پدری است
که تو را بی گناه می سوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه می سوزد......))

...................................................................سیمین بهبهانی
یا حق

یه مهربون . | چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 |
 

به نام خدا

دوستان من سلام

ماه محرم رو به شما دوستای خوبم تسلیت می گممن تا یه مدت نمی یاماین شعرو حتما بخونین واقعا می شه برای ما هم همچین چیزی پیش بیاد؟

من که از این لحظه واقعا می ترسمخدایا ما رو ببخش امیدوارم در پل صراط امام حسین دست همتونو بگیرهبرای منم دعا کنین

خواب ديدم مرده بودم                                 خسته و افسرده بودم

روي من خروارها از خاک بود                      واي قبر من چه وحشتناک بود

تا ميان گور رفتم دل گرفت                           قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زير سرم از سنگ بود                        غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ترس بود و وحشت وتنها شدن                     پيش درگاه خدا رسوا شدن

هرکه آمد پيش حرفي راند و رفت                  سوره حمدي برايم خواند و رفت

ناله ميکردم وليکن بي جواب                       تشنه بودم درپي يک جرعه آب

آمدندازراه نزدم دوملک                              تيره شد درپيش چشمانم فلک

يک ملک گفتا بگو نام تو چيست؟                   آن يکي فرياد زد رب تو کيست؟

اي گنهکار سيه دل  بسته پر                        نـام اربابان خود يک يک ببر

گفتنم عُـمر خودت کردي تبـاه                        نــامه اعمال تــو گشته سياه

ما کــه ماموران حــق داوريم                        تَـک تو را ســوي جهنـم ميبريم

نا اميد از هر کجا و دل فکـار                         ميکشيدندم به خفــت سوي نار

ناگهــان الطاف حق آغــاز شد                       از جنان درهاي رحمت باز شــد

مــردي آمـد از تـبـار آسمان                          نــور پيشانيش فوق کهکشـــان

صورتش خورشيد بود و غرق نور                 جام چشمانش پر از شــرب طهور

گيسوانش شط پر جوش و خروش                  در رکـابش قدسيان حلقه به گــوش

لـب کـه نه سرچشمه آب حيات                       بين دستش کائنات و ممکنـــــات

بر سرش دستمال سبزي بسته بود                  بر دلم مـِهرش عجب بنشسته بود

کِي به زيبايي او گـٌـل ميرسيــد؟                      پيش او يوســف خجالت ميکشيد

در قدوم آن نگــار مـه جـبـيـن                        از جلا ل حضــرت حـق   آفــرين

دو ملک ســر را به زير انداختند                     بـال خود را فرش راهش ساختند

غرق حيرت داشــتم اين زمزمه                      آمــده اينجا حسيــن فاطــمــه

صـاحـب روز قـيـامـت آمــــــــده                     گـــوئـيـا بــهــر شــفاعــت آمــده

سوي من آمـــد مـــرا شرمنده کرد                   مهـر بانــانه به رويم خنــده کــرد

گـفت : آزادش کنيد اين بـنـــده را                    خــانه آبــادش کنيد اين بنده را

اينکه اينجا اينچنــيــن تنهــا شده                    کــآم او با تربــت من وا   شـــده

مادرش او را به عـشـقم زاده است                  گـريه کرده  بعد شيرش داده است

اين که ميبينيد در شور است و شين                 ذکر لا لا ئيش بوده يا حســيــن

خويش را در سوز عشقم آب کرد                    عـکس من را بر دل خويش قاب کرد

بار ها بر من محبــت کرده است                      سينه اش را وقــف هيـئـت کرده است

سـيـنه چــاک آل زهــرا بوده است                   چــاي ريــز مجــلس ما بــوده اســت

ايـنــکه در پـيـش شـما گرديــده بَــد                  جسم و جــانش بــوي روضــه ميدهد

بـا ادب در مجلس ما مينشست                         او به عشق من سر خود را شـکـست

پــرچـم من را به دوشـش ميـکشــید                 پــا بــرهــنـــه در عــزایم میـدویـــــد

اسم مــن راز و نیــازش بوده است                  تـٌــربـتم مهر نمـــازش بـوده است

اقــتدا بر خواهرم زیــنــب نـمــود                    گـــاه میــشد صـورتــش بــهــرم کبــود

حــرمت من را بــه دنــیا پــاس داشت               ارتــباطــی تـنــگ بــا عــبــاس داشت

نذر عــبــاسم بـتـن کــرده کــفن                       روز تــاســـوعــا شــده ســقــای مــن

تــا کــه دنـیـا بوده از مــن دم زده                    او غــذای روضــه ام را هـــم زده

بـــار هــا لــعــن امیه کــرده است                    خویـــش را نــذر  رقــیه کرده است

گــریه کــرده چــون بـــرای اکـبــرم                  بـا خــود او را ســوی زهــرا میبرم

هــر چــه باشد او بــرایم بنده است                  او بسوزد صـــا حــبش شرمنده است

در مــرامم نیست او تــنــهــا شــود                   بــاعــث خــوشـحالــی اعــدا شود

در قــیــامت عــطــر و بــویــش میدهم               پــیش مردم آبــرویــش میــدهــم

بــاز بــالا تر به روی ســــر نــوشت                  مــیــشود همــسایه من در بهــشــت

آری  آری هر کــه پا بست منست                      نــامه اعــمــال او دســت مـنـســـــــت

یا حق


یه مهربون . | یکشنبه یکم بهمن 1385 |
 

به نام خدا

دوستان من سلام

به دنیا دل نبند هر کی که مرد

که دنیا در به در اندوه و درد

به گورستان گذر کن تا ببینی

که دنیا با رفیقانت چه کرد

                                      (بابا طاهر)

من و زهرا و مژی فکر کنم تا اندازه کافی گذرمون به قبرستون افتادهآخه ۲ سال مدرسه اس که می رفتیم رو به روی قبرستون بود

یا حق


یه مهربون . | سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 |
 

به نام خدا

دوستان من سلام

اسلام علیک یا امام زمان

با همه لحن خوش آوایی ام......در به در گوشه تنهایی ام

ای ۲ یا ۳تا کوچه ز ما دورتر......نغمه تو از همه پر شورتر

کاش که این فاصله را کم کنیم......محنت این قافله را کم کنیم

کاش که همسایه ما می شدی......مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نائل شود......یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد......سینه ما را اتشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت......شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است......نامه ی تو خط امان من است

ای نگهت خاستگه آفتاب ......بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده بر انداز ز چشم ترم......تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مدد کار ما......کی و کجا ، وعده ما

دل مسمندم ای جان به لبت نیاز دارد......به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم......تویی که نقطه عطفی به عوج آیینم

روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی......روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

فردا اگه مهدی بیاد دردا رو درمون می کنه......آسمون شهرمونو ، ستاره بارون می کنه

چشماتو وا کن آقا جون،بالای خستمو ببین......منو نگاه کن آقا جون،دل شکستمو ببین

دلت میاد کبوترا ت تو حرمت پر نزنن......به سایه بون دستای مهربونت سر نزنن

می دونی می خوام چی کار کنم......می دونی می خوام کجا برم

می خوام برا کبوترا یه خورده گندم ببرم......اونجا که گنبدش طلاست، با کفتراش پر بزنم

دوسش دارم،اماممه......در خونشو ، در بزنم

بعضی شبا تو خونمون، بابام به مادرم میگه......می خوام برم امام رضا،به خدا دلم تنگه دیگه

بابام می گه امام رضا،مریضا رو شفا می ده......دوای درد مردمو از طرف خدا می ده

می خوام برم به مشهد و یه هفته اونجا بمونم......تو حرم امام رضا،نماز حاجت بخونم

بهش بگم :امام رضا،مرضا رو شفا بده......دوای درد مردمو از طرف خدا بده

آقا جون می خوام بیام به مشهدت......به طواف کفترای گنبدت

براشون یه کیسه گندم بیارم......خبر از دردای مردم بیارم

بهشون بگم برام دعا کنن......اونقدر تا که تو رو رضا کنن

ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش......تا صبا پیراهنش را،سوی کنعان آورد

آقا جون، به خوبا سر می زنی......مگه ما بدا دل نداریم

خبر آمدخبری در رها است......سر خوش آن دل که از آن آگاه است

شاید این جمعه بیاید شاید......پرده از چهره گشاید شاید

خیلی دوست دارم برم مشهد.برام دعا کنین قسمتم بشه.برم برای همتون دعا می کنم

یا حق


یه مهربون . | جمعه سوم آذر 1385 |
 

به نام خدا

سلام

نشاني:::

                           (( خانه دوست كجاست؟ )) در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها

بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

***

(( نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است

و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.

مي روي تا نه آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد،

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.

در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي:

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او مي پرسي

خانه دوست كجاست. ))

من دلم مي خواهد

خانه اي داشته باشم پر دوست

كنج ديوارش، دوستان بنشينند آرام

گل بگوييند و گل بشنوند

هر كه مي خواهد وارد خانه پر مهرو صفامان گردد

يك سبد گل سرخ به ما هديه كند

شرط وارد شدن

شستشوي دلهاست

بر درش برگ گلي مي كوبم

روي آن با ورق سبز بهار مي نويسم

اي يار، خانه دوست اين جاست

تا كه ياران نپرسند ديگر

خانه دوست كجاست؟

بقیه اشعار در ادامه مطلب            

یا حق


یه مهربون . | جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 |
ادامه مطلب

 

به نام خدا

سلام

این فلش تقدیم به شما دوست داران مریم حیدر زاده از چشم من افتادی نازنینم

حتما گوش بدین

این شعر کلاس اول ابتدایی هست که من خیلی دوستش داشتمالبته ما آخرین دوره بودیم که این شعر به چاپ رسید

خوشا بحالت...ای روستایی

چه شادو خرم...چه با صفایی

در شهر ما نیست...جز دود و فریاد

دلم گرفته... از آن و آز این

ای کاش من هم...کبوتر بودم

با شادمانی...پر می گشودم

می رفتم از شهر...به روستایی

آنجا که دارد...آب و هوایی

................................................مصطفی رحمان دوست

یا حق


یه مهربون . | چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 |
 

گمشده | 0:0

به نام خدا

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ

باورم نايد كه عاقل گشته ام

گوئيا او مرده در من كاينچنين

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آئينه مي پرسم ملول

چيستم ديگر، به چشمت چيستم؟

ليك در آئينه مي بينم كه ، واي

سايه اي زانچه بودم نيستم

 

همچو آن  رقاصه هندو بناز

پاي مي كوبم ولي بر گور خويش

گوهري دارم آن را زبيم

در دل مردابها بنهفته ام

 

ميروم...اما نمي پرسم ز خويش

ره كجا...؟ منزل كجا...؟مقصود چيست؟

بوسه مي بخشم ولي خود غافلم

كاين دل ديوانه را معبود كيست؟

 

او چو در من مرد، ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتي ديگر گرفت

گوئيا او با دو دست سرد خويش

روح بي تاب مرا در بر گرفت

 

آه...آري...اين منم اما چه سود

او كه در من بود، ديگر، نيست، نيست

مي خروشم زير لب ديوانه وار

او كه در من بود، آخر كيست؟كيست؟

-------------------------------------- فروغ فرخزاد


یه مهربون . | پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 |
 

زمستان | 15:40

به نام خدا

سلامم را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش را ديد نتواند

كه ره تاريك و لرزان است

وگر دست محبت سوي كس يازي

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت و سوزان است

نفس كز گرمگاه سينه كه مي آيد برون،ابري شود تاريك

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس كينست،پس ديگر چه داري چشم

زچشم دوستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من!اي ترساي پير پيرهن چركين!

هوا بس نا جوانمردانه سرد ست

دمت گرم وسرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشا!

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم

منم من، سنگ تيپا خرده  رنجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بي رنگ بي رنگم

بيا بگشاي در، بگشا، دلتنگم

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي دهند، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا!گوش سرما برده است اين،  يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان.مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است

حريفا!رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستان پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلت هاي بلور آجين

زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است... زمستان.................   <مهدي اخوان

 

 

 


یه مهربون . | چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 |