رابطه و دوستي | 7:38
دوستان من سلام اول تولد سحر جون رو تبریک بگم سحر جون عزیزم تولدت مبارک رابطه و دوستي شما همگي با هم متولد شده ايد و با هم خواهيد بود و با هم به زندگي ادامه خواهيد داد حتي پس از آنكه بالهاي سفيد مرگ روزگاران شما را متلاشي كند و در هم ريزد. آري شما با هم خواهيد بود حتي در آرامش خاطرات خداوندي. ولي در ميان شما فاصله هايي وجود داشته باشد كه شما را از يكديگر جدا سازد,تا نسيم هاي ملكوتي در ميان شما به رقص و طرب در آيد. همگي را دوست بداريد اما محبت را به زنجير نكشيد. بگذاريد محبت درياي مواجي باشد دلر ميان كرانه هاي نفوس شما تا هر كس جام دوستي هاي خود را از لبريز,اما محتاط باشيد كه همگي از يك كاسه ننوشيد. هر كس از نان خود به ديگري و دوست خود بذل كند اما همگي از يك نان نخوريد. با هم سرود بخوانيد به شادي برخيزيد و هميشه با نشاد و خرم باشيد.اما استقلال ذاتي و دروني خود را حفظ كنيد. چنان چه هر يك از تارهاي گيتار استقلال و صداي مشخصي دارد ولي همگي با هم يك آهنگ را مي نوازند. شما نيز با حفظ برتريت هاي خود در مجموعه زندگي هماهنگ باشيد. هر يك از شما دل به رفيق خود بسپارد ولي نه براي نگهداري آن,زيرا فقط گرمي زندگي هست كه مي تواند دل ها را حفظ كند. با هم ايستاده باشيد ولي نه بسيار نزديك هم. آيا نمي بينيد 2 ستون معبد چگونه با فاصله معين قرارگرفته اند؟......... " خليل جبرا" یا حق
به نام خدا
![]()
می دونم ۶آذر بود و دارم دیر تبریک می گم اما...![]()
![]()


![]()
یه مهربون . | سه شنبه چهاردهم آذر 1385 |
به نام خدا![]()
دوستان من سلام![]()

وقتی اندوهم متولد شد
وقتی اندوهم متولد شد, از او نگه داری کردم و شب ها به دیده لطف و مهربانی, بر بسترش بیدار ماندم.
اندوهم, همچو هر موجود زنده دیگر, رشد کرد و بزرگ و زیبا شد,چندان که از وجودش شادابی می تراوید.
اندوهم را دوست می داشتم.او نیز به من علاقه داشت.هر دوی ما,محیط پیرامون خود را دوست داشتیم, زیرا اندوهم نازک دل وپر عطوفت(مثل من
)بود و قلب مرا مهر و عطوفت بخشیده بود.
گاه, با اندوهم به گفتگو می نشست.به بال رویا پر می کشیدیم و روزها و شب های گذشته را به سخن می آوردیم,زیرا اندوهم, خوش بیان و گشاده سخن بود و زبان و بیان مرا نیز شیوایی بخشیده بود.
گاه,هم من و اندوهم آواز سر می دادیم ,همسایگان کنار پنجره می نشستن و به ترانه ما گوش می دادند,چرا که ترانه ما چون دریا ژرف و چون خاطره شگفت آور بود.
گاهی اوقات من و اندوهم باهم قدم می زدیم.مردم,با دیده محبت و تعجب ما را می نگریستند و با لطیفترین و زیبا ترین واژگان صدامان می کردن.بعضی به ما رشک می ورزیدند و به دیده حسرت به ما می نگریستند.چون اندوهم فضیلتی پسندیده بود و من به خود می بالیدم.
پس از چندی اندوهم همچون همه موجودات زنده مرد و من تنها ماندم.
اکنون ,این من که سخن می گویم , اما گوش هایم صدایم را نمی شنوند.ترانه می سرایم,اما هیچ یک از همسایگان به ترانه ام گوش نمی سپارند.در خیابانها پرسه می زنم اما کسی به من توجهی نمی کند.
تنها دلخوشی ام که مرا تسلا می دهدآن است مه گاهی در خواب صدایی می شنوم که با حسرت می گوید:
"بنگرید!بنگرید!مردی که آنجا خوابیده,اندوهش مرده است."
و
وقتی شادمانیم متولد شد
آنگاه که شادمانیم متولد شد, به آغوش کشیدم و بر بام سرایم بردم و بانگ بر آوردم:"ای همسایه ها! امروز شادمانیم متولد شد.بیایید و سرچشمه شادمانیم را بنگرید که در زیر آفتاب لب به خنده گشوده."
هیچ یک از همسایگان,برای دیدن شادمانیم نیامدن.
هفت ماه بگذشت و من پگاه و شامگاه هر روز شادمانیم را بر بام بانگ می زدم,اما هیچ کس صدایم را نمی شنید.من و شادمانیم تنها و وامانده شدیم و کسی به ما توجهی نداشت.
هنوز یک سال نگذشته بود که شادمانیم از زندگی به تنگ آمد,چهره اش رنگ پریده و حالش ناخوش گردید,چرا که جز دل من,هیچ قلبی به عشق او نتپید.
این گونه بود که شادمانین در تنهایی خویش مرد و جز یادی از آن بر جا نماند و من ,شادمانی و اندوهم را یاد می کنم.
خاطره چون برگ پاییزی است که کوتاه مدتی در گوش باد زمزمه می کند و برای همیشه به خاک,کفن پوش می شود.
جبران خلیل جبران

یا حق![]()
یه مهربون . | سه شنبه هفتم آذر 1385 |
دوست من! | 7:31
به نام خدا![]()
سلام![]()

اي دوست من , آنچه مي نمايم نيستم, آنچه هست لباسي است كه بر تن مي كنم. لباسي كه با دقت بافته شده تا مرا از سوالات تو و تو را از كوتاهي و اهمال من محافظت كند.
دوست من , من آن من ديگرم كه در خانه اي از سكوت زندگي مي كند و همانجا براي هميشه باقي مي ماند, و اين غير قابل درك و دست نيافتني است, نه مي خواهم آنچه را مي گويم باور كني و نه به آنچه انجام مي دهم اعتماد , چرا كه كلمات من چيزي نيست جز افكار تو در صدا و رفتار من نيز الا آرزوهاي تو در عمل.
وقتي مي گويي باد از سوي غرب مي وزد من مي گويم آري از سوي غرب مي وزد, چون نمي خواهم بداني فكر من به باد نيست كه به درياست. تو نمي تواني انديشه دريايي مرا بفهمي و من نيز نمي خواهم تو آن را دريابي, من در آن دريا تنها خواهم بود.
دوست من وقتي تو با نور هستي من با شب هستم و حتي آن هنگام نيز از صلوه ظهر سخن مي گويم كه بر فراز تپه ها مي رقصند و از سا يه ارغواني كه تمام دره را طي مي كند, چرا كه تو آوازهاي شبانه مرا نمي شنوي و با بالهاي پرواز مرا در برابر ستارگان نمي بيني ومن لحظه اي نمي خواهم كه تو آنها را بشنوي و يا ببيني و من با شب تنها خواهم بود.
وقتي تو به بهشت جاويد صعود مي كني من به جهنم سقوط مي كنم.آن هنگام تو از آن سوي خليج گذر ناپذير مرا مي گويي رفيق همراهم و همدمم و من نيز تو را پاسخ خواهم داد , همدم من رفيق همراهم چرا كه نمي خواهم تو جهنمم را ببيني كه شعله ديدگان تو را خواهد سوزاند ودود تلخ بيني تو را پر خواهد كردو من آن مقدار دوزخم را دوست دارم كه نمي خواهم آن را ببيني, من در جهنم تنها خواهم ماند .
دوست من, تو حقيقت , زيبايي و راستي را دوست داري و من به خاطر تو مي گويم كه دوست داشتن اينها خوب و پسنديده است اما در دل به عشق تو مي خندم , با اين حاال نمي خواهم كه خنده ام را ببيني و من در خنديدن نيز تنهايم .
دوست من تو خوب و هوشيار و فرزانه اي , تو كامل هستي و من نيز,همچنان عاقلانه و هوشيارانه با تو سخن مي گويم و اكنون من ديوانه هستم اما ديوانگيم را مي پوشانم و باز و باز هم در ديوانگي تنها خواهم بود.
دوست من , تو دوست من نيستي , اما چگونه مي توانم به تو بفهمانم , راه من راه تو نيست. اما ..... اما ... هنوز با هم قدم مي زنيم بدون آنكه به خوبي يكديگر را شناخته باشيم ....
" خليل جبران"

یا حق
یه مهربون . | شنبه سیزدهم آبان 1385 |
بزرگی نیست | 16:23
سلام این شبای بزرگ هم تموم شدن خوب حالا می خوام از حقوق ایرانیان بگم لیست این آدما رو گذاشتن توی بزرگای جهان با نام(ایرانیان موفق) پيير اميديار: پروفسور لطفي زاده : اميد كردستاني : حسين اسلامبلچي : بيژن داوري : معاون ارشد شرکتIBM بزرگترين شرکت سخت افزار کامپيوتر در جهان و.................هزاران فرد دیگر که من دیگه نام نمی برم فکر کنم واسه کوبوندن بست باشه می گم کی می گه اینا بزرگن؟چرا می گه بزرگن؟ من نظرم غیر اینه چرا کشور خودشونو نمی تونن بسازن و بالا ببرن؟ کسی که بتونه تو آسونی به جای بالا برسه اون بالا رفتنش ارزش نداره، چیزی ارزش نداره که آدم واسش تلاش کنه چرا همین آقای لطفی زاده نمی تونه به ملت خودش کمک کنه؟مگه خودش اینجا بزرگ نشده؟مگه تو مدارس همین جامعه درس نخونده؟چرا نمی تونه به بچه های همین جامعه،همین ملت آموزش بده؟ یا آقای امیدیار که موسس شرکت ebay هست ،چرا نباید توی ایران شرکتشو بسازه و اینجا سرمایه گذاری کنه؟ اگه اینا تو ایران نبودن و ایرانو ندیدن و اینجا زندگی نکردن اون بحثش جداست. اونا دیگه ایرانیان موفق نمی شن، فقط اسمشون ایرانیه، اسم هر شخص بیان کننده شخصیت و اصلیت شخص نیست بلکه عمل هر شخص بیان کننده شخصیت و اصلیت فرد. خودمونیم اگه هر کدومشون ایران می موندن هیچ وقت افراد مثلا بزرگی نمی شدن مردم ایران بیشتر پشت به کار دارن تا پشتکار بزرگی در اسم و رسم نیست، بزرگی در معرفت آدماست. یا حق



امیدوارم که همتون حاجتاتونو به زودی زود از خدای بزرگ بگیرید
من که نصف حاجتمو از خدا گرفتم ![]()
خدایا بابت تمام محبتی که به ما داری شکرت








می خوام ازشون انتقاد کنم![]()




![]()
می گم اگه بزرگن چرا نمی تونن تو مملکت خودشون کاره ای باشن؟![]()
![]()
![]()
این قدر پشتکار تو ایران زیاده![]()
![]()
این یه واقعیتیه که همه قبول دارن![]()
![]()


![]()
یه مهربون . | چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 |
عشق و دوست داشتن | 16:32
سلام با هر كه سخن گفتم,در خود گره اي گم بود, چون كرم شبان تابان مي تابيد و مي تابيد,بر هر كه نظر كردم گريان وپريشان بود, چون ابر سبك بارام مي باريد و مي باريد. (قميشي). داشتم يكم وبلاگ مي خوندم به تنها مسئله اي كه همه اشاره مي كردن همين عشق بود.هر كس نظري داشت .در كل هر كس از عشق تصويري داره .اما با اين همه شكل از عشق كدام درست هست؟كي تا حالا عشق واقعي را ديده؟ نه,عشق ديدني نيست,درك كردني هست.يكي از اين وبلاگا در مورد عشق نوشته: "عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن وزلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد. عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به دل بستگي ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست. دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد. عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق.عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن." بعضيا مي گن:عشق ارزشي نداره و فقط دوست داشتن مقدس هست. به نظر من ما فقط عشق رو شنيديم اما هيچ وقت نفهميديم چيه؟ مثلأ مي گن:عشقت تو پوست و استخونمه. اصلأ تو مي دوني عشق رو با چه"ب" مي نويسن ؟ چرا بهش عشق مي گن؟ريشه عشق چيه؟ همين جوري يك كلمه شنيدن مي گن آقا ما هم بازي,وقتي هم تو بازي كه خودشون درست كردن شركت مي كنند به جايي مي رسن كه سخت مي شه,يا يكي از طرفين انصراف مي ده مي گن: لعنت به اين عشق,عشق چيه؟ آخه چرا منو به بازي گرفت اين عشق؟ آقا بيا ببين چه شعرايي هم مي گن: "تكيه كردم,تكيه بر عشق,ندانستم تكيه بر عشق,تكيه بر بازوي باد است." "اون روزها ما دلي داشتيم واسه بردن جوني داشتيم واسه مردن كسي بوديم،كاري داشتيم پاييز و بهاري داشتيم تو سرها ما سري داشتيم عشقي و دلبري داشتيم كسي آمد كه حرف عشق و با ما زد دل ترسوي ما هم دل به دريا زد!!" مانيا مي گفت:"ما سزاواريم اگر گريانيم,اين چنين خسته و سرگردانيم,ما كه دانسته به دام افتاديم,از چه روي برگردانيم,وقت پيوند دل گفتيم عاشقيم,اما به عشق گفتيم..." يا: "كاش 3 چيز در دنيا نبود: 1-غرور 2-عشق 3-دروغ: اي كاش غرور نبود كه به خاطر عشق دروغ بگيم." نه,اين عشق نيست,عشق يعني: 2- به خودمون فكر نكنيم كه اگه رفت من خودمو مي كشم و از اينا ,بگيم زندگيش برام مهم بود نه خودم. 3- اگه رفت يه كاميون بدو بيرا بهش نگيم.( ) بگيم اگه رفتي خدا پشت و پناهت,هميشه سر فراز باشي باهر كي كه هستي. 4- وقتي داره مي ره نگيم:ازت متنفرم,برو نمي خوام تا آخر عمرم ببينمت,نمي خوام ديگه نه صدات و نه اسمتو بشنوم.بايد بگيم مي خواي بري برو به سلامت,صدات هميشه تو گوشمه و من كه فراموشت نمي كنم اميد كه تو هم منو فراموش نكني,نه اين كه فراموش نكردن توي زندگيت تأثير كنه. 5- اگه رفت,تو هم نكنه بخواي تلافي در بياري بري خودتو بدبخت كني, بگي زندگيم بي فايده هست .نه زندگيت رو انجام بده، كار خودت را بكن راه خودت رو برو ، مطمئن باش كه بهترين زندگي را هم داري. تويكي از كتاباي نظريه فيلسوفا به نكته اي برخوردم كه برام خيلي جالب بود. فرانسيس بيكن:"آدم زماني از يكي متنفر مي شه كه نتونه دركش كنه." من خيلي با اين نظريه موافقم. من هيچ وقت از كسي متنفر نشدم حتي از زندگي كه اين همه اذيت مي كنه آدمو. آقا ما سال اول دبيرستان بوديم دبير نداشتيم يه خانمي اومده بود تو كلاس گفت:بحث آزاد. بعد يكي گفت عشق. بعد هر كس يه نظري داد.يكي گفت: درياي, يكي گفت: جوب آب. هر كسي يه چي گفت تا به من رسيد.منم گفتم:آقا اصلأ عشق وجود نداره كي مي تونه اثبات كنه,همه اينايي كه گفتين الكي بود به همه چي مي خورد الا عشق . يكي عشق رو ثابت كنه,كسي هست؟ بايد كلاس رو مي ديدين,شده بود جمعه بازار,شلوغ , چه چونه اي مي زدن واسه قيمت عشق . همه اين جوري بودند( ) تو كلاس 41 نفري كسي نتونست منو قانع كنه .اونا بيشتر قانع شده بودن كه عشق وجود نداره.من همه حرفام اثباتي بود. اين ماجرا به من نشون داد كه هر كي مي تونه بگه عشق اما كي مي تونه ثابتش كنه؟ 41نفرمثلأ به باور رسيده بودن اما نتونستن 1 نفر را به باور برسونند, چون خودشون اصلأ عشق را نمي شناختن وگرنه مي تونستن منو قانع كنند. اين يعني كلمه عشق را ديكته كردن تا فهميدن. برف كه اومده بود خيلي ازمدرسه ها ريخته بود.از شانس مدرسه ما نريخت و ما مهمون پذيرفته بوديم اونم بچه هاي ابتدايي از شانس پسر هم بودن. يه روز كه رفتم روي ميزم نشستم ديدم كه رو ميز نوشتن:"عشق ديواري هست كه هر خري از اون بالا مي ره حتي تو." زير ميز هم يه شماره و... با خودم گفتم كه اين بچه تازه 9 سالشه چه تصوري از عشق داره؟ياد گرفته كه اول شماره بده بعد بگه عشق؟اونم فقط كلمه عشق رو شنيده بود. برام خيلي جاي تأسف بود كه حتي يه بچه9ساله كه كلاس 4 تازه چه غلط فكر مي كنه,بزرگاش كه جاي خود داره.
یا حق
به نام خدا
![]()

1- صبور بودن,اگه عشقت عشق نبود به هيچكي نگي فلان بود و بسان. بايد بگي برتر بود,زيبا بود,خوب بود,اما نشدبهتر باشيم, گفتيم هم ديگر را اذيت نكنيم.
![]()

![]()
یه مهربون . | چهارشنبه هشتم شهریور 1385 |